آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نگارش در تاریخ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 توسط جوهر

دیدند، همه آن هایی که قرار بود فردا در رکابش شهید شوند؛ آخرین بیعت نتیجه اش شد، دیدن بهشت...

آن هایی که بدون وعده ماندند تا آقایمان غریب نماند...


المومن اذا وعد وفا

این حدیث را کرده ام آویزه گوش تا یادم نرود، قول هایی که می دهم، حرف هایی که می زنم و...

بدم می آید از آن هایی که حرف می زنند و عمل نمی کنند؛ قول می دهند و نتیجه ای ندارد؛ 

اما مثل اینکه یکسری از مسابقات ما شده است مصداق وفا نکردن...

چه آن مسابقاتی که برگزار می شود و نتیجه اش می رود روی هوا؛ چه مسابقاتی که برگزار می شود؛ برنده هایش هم اعلام می شوند، اما از جایزه اش خبری نیست؛ ظاهرا بسیاری از مسابقات تلویزیونی و اینترنتی به همین سرنوشت دچار می شوند.

علی الحساب، دو نمونه اش را نقدا سراغ دادم.

  • اولی اصلا معلوم نشد، چه اتفاقی برای مسابقه افتاد و روی صفحه مسابقه فقط یک جمله حک شده است: «فرصت شرکت در مسابقه به اتمام رسیده است.» یک مسابقه وبلاگ نویسی بود؛ الان حدود 7 ماه، از زمان اتمام مسابقه می گذرد و خبری نیست از برندگانش...
  • دومی اش، مسابقه ای تلویزیونی بود که برندگانش را روی سایت اعلام می کردند؛

اول گفتند جشن می گیریم و حضوری جایزه می دهیم؛
بعد گفتند شماره حساب بدهید که به حساب بریزیم؛
و قرار آخر نهایتا یک ماه پیش بود که به حساب ریخته شود...
یک ماه گذشت، نه از جایزه نقدی خبری شد و نه از دعوت نامه و... سایت را هم کلا از دسترس خارج کردند که دیگر کسی نپرسد چه اتفاقی برای جایزه ها افتاد... بی خیال جایزه!

احتمالا بودجه سریال سازی شان به ته کشید و به جایزه دادن نرسید.


اما یک توصیه :
دست اندرکاران محترم مسابقات (اعم از تلویزیونی، اینترنتی و...)
و همه آن های که قرار است یک روزی مسابقه ای برگزار کنید وبه ملت جایزه بدهید...


لطفا قبل از اعلام مسابقه، بودجه کار را تعریف نمایید تا ملت سر کار نروند؛ این دنیا که هیچ، حداقل آن طرف مرگ، بخاطر یک قرون، دوزار دنیا گیر نیفتید؛ بخاطر حق الناس، سر پل صراط گیر نکنید... باور بفرمایید که ارزشش را ندارد، اصلا...
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
نگارش در تاریخ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 توسط جوهر

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می بــرند که زنـــدانی ات کننـــد


فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَآتَتْ کُلَّ وَاحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِکِّینًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلاَّ مَلَکٌ کَرِیمٌ...


- سختی هایش زیاد است؛ یوسف توانست تحمل کند... خوب است، اما...

این را کسی گفت که برایم استخاره کرد؛ برای ماندن و صبرکردن، برای ماندن و زجرکشیدن، اما ماه همیشه پشت ابر نمی ماند.

مکر می کنند، پشتت حرف می زنند، توطئه می کنند؛ همه آن کارهایی که با یوسف کردند، خدایا اگر می خواهی مثل یوسف باشم، قبول... اما تو هم از فضلت بی نیازم کن، برای ماندن، صبر کردن، تحمل کردن، زندانی شدن...

حالا فکر می کنم کاش ترکش را هم استخاره کرده بودم؛ شاید هم کردم... فعلا تصمیم همین است.

نگارش در تاریخ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 توسط جوهر

چه فرق می کند؟ یکی روز روشن به زور حجاب از سر آل الله می کشد و دیگری با دلسوزی و وسوسه...

حجاب ذره ذره عقب می رود، عقب نشینی اول، می رسد به...


قصدم خرید کفش نبود، و گرنه برای خرید کفش مهمانی، جوراب نازک تری می پوشیدم...

فسقل مغازه بود، با دوتا فروشنده آقا، که یکی شان لفظ آقا هم برایش زیادی بود؛ داشتم با لنگه پای راست ور می رفتم که برود پایم...

- خانم می خواین جوراب نازک بهتون بدم.

تنها کاری که نکردم این بود که جوابش را ندادم، که کاش می دادم؛ فقط آمدم بیرون...

واقعا بعضی ها مصداق واقعی «فی قلوبهم مرض» هستند، می بیند پوشش بنده را، اما باز جسارت می کنند و چنین پیشنهاد وقیحانه ای را می دهد؛ 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا



نگارش در تاریخ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 توسط جوهر

زائر بیت الله...
نورالدین پسر ایران...
قیدار...
چی شد چادری شدم؟
بستنی دومینو...
آب معدنی از این در جدیدا... (بدبختی باز می شه ها)
سمیه کردستان...
چادر با روسری زرد ـ صفراء فاقع لونها تسرالناظرین... (واقعا فکر نمی کنند می شود تبرج؟)
آژانس بانوان
مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم انسانی...
ببخشید خانم اینو از کجا گرفتید؟
ببینید، اینجا روی سقفه، برید پایین، بپیچ چپ، بازم چپ برو می رسی سرویس بهداشتی!
اه... این کتابو می خواستم، یادم رفت.
خانم دارید آدرس سرویس بهداشتی می دین؟
مانتو و مقنعه مشکی، با شال رنگی، نارنجی، زرد و...
کنکوریار...
خانم شما اینجا نشستین، ماشین می خواین؟
مرکز تحقیقات ساختمان ومسکن...
عینک آفتابی سرخود.
...

ساعت 15-10نمایشگاه بین المللی کتاب تهران


وبلاگی بود که گاهی اوقات می خواندمش، اتفاقی لینک هایش را دیدم، دیدم وبلاگی همنام وبلاگ بنده است، بازش کردم... اه وبلاگ خودم بود؛ متعجب که چرا لینک شدم و تشکر در دنیای مجازی که لینک کردند.

امروز دوباره اتفاقی سری زدم، دیدم دیگر نامی از وبلاگ بنده توی پیوندهایش نیست؛ بی خیال...

ظاهرا تشکر توی دنیای مجازی، تاوان دارد.

پ.ن1: هیچ وقت توقع لینک شدن نداشته و ندارم؛ به نظرم هرکسی مختار است که پیوندهایش را انتخاب کند؛ چه آن طرف متقابلا لینک کند، چه نکند...
پ.ن2: قبل ترها، خیلی دوست نداشتم هویتم در دنیای مجازی مشخص شود، هیچ چیز؛ هنوز هم دوست ندارم؛ فکر می کنم خیلی از حرف ها را دیگر نمی شود زد. برای همین وبلاگ قبلی ام را به حالت نیمه تعطیل درآوردم. اما بعدها دیدم که معلوم بودن جنسیت آدم ها، خیلی خوب است؛ چون با توجه به فضای کمی مذهبی وبلاگ، فکر نمی کنند که چه پسر پرویی است که اینگونه می نویسد.
با اینکه سعی می کنم، فضای وبلاگ و نوشته هایم را دخترانه تر کنم، نمی دانم چرا بعضی از خواننده ها، مصمم فکر می کنند که بنده پسر هستم... انگار باید در قسمت معرفی وبلاگ ذکر کنم که باور بفرمایند، دخترم نه پسر...

پ.ن3: واقعا پ.ن2، یک درد ل بود؛ کسی که سر نمی زند، اما خواهشمندم معدود دوستانی که گاهی تفقدی کرده و سری می زنند، به خود نگیرند. باز هم نمی دانم چرا در دنیای مجازی هر جور حرف می زنم، به یک نفر بر می خورد.؛ قاعدتا تقصیر بنده است که نمی توانم منظورم را برسانم. انگار نحوه حرف زدن ها تغییر کرده، هم مجازی و هم حقیقی

پ.ن4: این بار فرع بیش از اصل شد؛ مثلا دوستی بود که بدون اثر و با نام «.» نظر می گذاشت؛ یک بار سوء تفاهمی شد و بنده اشتباهی کردم وتهمتی به این عزیز زدم، عذرخواهی هم کردم، اما ظاهرا بی اثر بود... واقعا دلم نمی خواهد کسی چیزی از بنده به دل بگیرد؛ فکر می کنم سر پل صراط آنقدر گناه دارم که سالیانی معطل بشوم. ترجیح می دهم در همین دنیا، حقیقی و مجازی، حداقل دلخوری ها را رفع کنم... ببخشید...

نگارش در تاریخ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 توسط جوهر

آقاجان!
می شود تکلیف مرا هم مشخص کنی، اینکه بمانم یا بروم؟


بلد نیستم میدان خالی کنم،
بلد نیستم کسی بگوید کاری بکن، و آن کار از عهده ام برآید، جا خالی بدهم،
بلد نیستم دروغ بگویم،

بلد نیستم ببینم جایی بیت المال حرام می شود، ساکت بنشینم،

بلد نیستم بخاطر پول سر خم کنم،

اما می گویند، بمان و دوستانه خواهش می کنند حاشیه درست نکن؛ یعنی دروغ بگو، بیت المال اگر حرام شد، حرفی نزن، ساکت باش تا کار را به تو بدهیم...

خدایا چه کار کنم؟


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>
اندر احوالات پرینتر

بر مشامم می رسد، هر لحظه بوی کربلا
بر دلم ترســــــم بمــــاند آرزوی کربـلا...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرزویم کربلایی شدن است؛ تا کربلایی شدن، می خواهم حال و هوای اینجا هم کربلایی شود؛
هر چند هنوز دلبسته دنیایم و پرینت های ذهنم، درگیر اداره و خانه و سیاست و غیره است...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اولین دعایم هماره ظهور مولایمان بوده...
و بعد کربـــــــلا... کربلا... کربلا...

موضوعات
آخرین سربرگ ها
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوند های روزانه
کاربران پرینتر : 24120